مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )

31

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )

چون ايشان جامهاى پر بكنند ، تو چشم بجامهء كه از آن دخترك ماه‌روست بينداز . پس از آنكه ايشان به آب اندر شوند ، تو آن جامه پر بگير و جامهء ديگر برمگير كه آن جامه ، ترا به آن دخترك برساند . و لكن چون تو جامه پر برگيرى ، او با تو خدعه كند و گويد اى آنكه جامهء من برگرفتهء ، جامه به من بازپس ده كه اينك من در نزد توام و فرمان ترا مخالفت نكنم . زينهار كه تو جامه به او رد كنى كه اگر جامه از تو بگيرد ، ترا بكشد و قصر ما را خراب كند و پدر ما را هلاك سازد . پس چون دختران ديگر ببينند كه جامهء او دزديده شده ، او را تنها گذاشته ، بپرند . آنگاه نزد او شو و گيسوهاى او گرفته ، بسوى خويشتن بكش كه او از آن تو خواهد شد . ولى پس از آن جامهء پر نگاه دار كه تا آن جامه در نزد تست ، دخترك در زير دست تو خواهد بود زيرا كه بسوى بلاد خويش ، پريدن نتواند . ولى چون تو او را بگيرى ، بسوى منزل خود ببر و به او آشكار مكن كه جامه را تو گرفتهء . چون حسن سخن خواهر بشنيد ، دلش آرام يافت و اندوهش برفت . پس از آن برخاسته ، با دخترك از بام قصر به زير آمده و آن شب را بروز آوردند . چون بامداد شد ، حسن برخاسته ، در بگشود و بفراز قصر رفته ، بنشست و تا هنگام شام ، پيوسته نشسته بود . خواهرش طعام و شربت از بهر او برده ، جامهء او را تبديل كرد . و حسن آن شب را نيز بخفت . و همه‌روزه او را كار همين بود تا سر ماه نو شد . بانتظار ايشان بنشست تا اينكه ايشان پديد شدند . حسن در جائى پنهان گشت . و پرندگان فرود آمده ، هر يك بمكانى بنشستند و جامهاى پر از خويشتن دور افكندند . و دختركى كه حسن عاشق او بود ، جامه پر به مكان حسن نزديكتر گذاشت . چون دختركان با جامه‌هاى ديگرشان بدرياچه اندر شدند ، حسن برخاسته ، نرم‌نرم برفت و جامه پر بگرفت . و خداى تعالى راز او پوشيده داشت و هيچ‌كدام از دختركان ، او را نديدند . و با يكديگر بازى هميكردند . چون دختركان از لهو و لعب فارغ شدند ، از درياچه بدر آمده . هريكى از ايشان جامه پر خود بپوشيد . محبوبهء حسن ، جامه